قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی
> سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
>
> قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،
> خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...*
> *
> قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا
> اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم
> نشان دادن برای چیست؟
>
>  *
> *قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا
> راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
> باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم
> بزند و عاقبت هم یک روز یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که
> به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند*
> *  *
> * قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،
> قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک
> این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ
> نشده بوده...
>
>  *
> *  تا به حال بیل زده‌اید؟
> باغچه هرس کرده‌اید؟
> آلبالو و انار چیده‌اید؟
> کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟
> آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.
>
>  این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل
> آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت
> روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.
>
>  *
> * قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان
> صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی
> طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا
> صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
>
>  *
> *  قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی
> مان، همه دغدغه‌ زنده بودن مان.
>
> قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و
> دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
>
>  *
> *  قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب
> هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.
>
> قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش،
> زره بگیریم و جنگ کنیم.
>
> قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش
> لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
>
>  *
> * قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و
> بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...*
> *  *
> * چیز زیادی از زندگی نمی‌دانيم، اما همین قدر می‌دانيم که این ‌همه قرار
> نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده ،
> آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در
> نمی‌آوریم چرا * ؟